تبليغاتX
متن وتن من است

متن وتن من است

(تفاوت)

یکی مرا از دست خودم نجات بدهد

دارم شبیه زخم هایم

می شوم

همیشه خونریز

 

(آغوش)


برو اما باور مکن

بی پروایی اتوبوسی بگیرد تو را

از من

یک دست جاده همیشه

در دست من است



(مرگ)


 

به آب


از مجنون تر می آیم


لیلی باد


همه آغوش های خاک

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|


شبيه تو تمام سطرها
مي نويسم
تا

سلام

كه به تپيدن
كه تكرار تپيدن با تو

شبيه شعر

شب

روزي كه با مداد من آغاز مي شوي

شب


همه شب
و روزهاي ديگر شبيه تو از لبخندت
كه خانه ام است

و نيست من

كه تويي

و شبيه تونيست شعر هايم
كه شرم دارم گاهي با نامي كوچك _ شيرين
صدايت كنم گاهي كه شبيه تو
در شب هايم
ميرقصي
در آغوشم
و مي ميرمت تا ابد ادامه دارد
كه
در گورم خوابيده ام شب و روز گارم
گارون من تئي كندگان *
دائم
گوزني كه زخم مي خورد
گاهي گلوله
گاهي كه از هوش مي رود از سرم
مي پرد پرنده ايي كه آشيان گم كرده

مست مي
مست
مي
ما
نيم تو
نيمي من


تا شبيه تو روزگاري
تا
نهايتا تا سلام
تا
كه
مي گذري
كه
آدمك ها
آه
هني*
هستند
دست هايت دست هايت بانور*
با
نوري كوچك كه روشن مي كني ازكلمه هايم

كجاي دنيايت را آفتابي ميكني ماه بي...

بانو

ماه بي

بانور

بي ما

من
و

تو؟



_________________________________

http://www.aanaat.com

شعر ها ي از خودم

و ترجمه هايم از شعر مبارك قاضي .منير مومن و عنبر ثمين در سايت آنات


* ( شهداد ومهناز ) و (هاني و شي مريد) عاشقانه هاي بلوچي *گارون من تئي كندگان(در خنده هايت گم مي شوم)*هني(حنا)*بانور(عروس) ماه بي*(نام زنانه ي بلوچي)

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|

برگردان يك شعر بلوچي از خودم


مني ملكي سجگين

بانوكاني نام

هاني انت

آه ... نه انت




نام

تمام بانوان سرزمين من

هانيست

آه ...نيست



*هاني نام زني بلوچ در داستان تاريخي و عاشقانه ي هاني و شي مريد است كه نماد زيبايي. دانايي .مهرورزي و وفاداريست.
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|

بعد از مدتها تنها شعری کوتاه

با من است

با گامهایی کوچک

اگر روزی رسید به تو

به چشم هایش خیره شو

ببین

پلك نميزند

روشن

است

فاصله

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|

شعری زمستانی در بهار

تبی تابستانی در بهار

و پایانی پائیزی در ب...

که بهار اسم معشوق مردی ابله باشد شاید عاشق احمق مردی باشد بهار باشد و

سالروز تولدش را ازیاد برده باشد

تا خیلی میمیرد با بهار و بهارامی تا به ارامی بمیرد با اره برقی

و شاید در خواب من خون بپاشد بروی صورت بهارم

سبزه

بود

جناب بازپرس

و باز پرسه میزند با پری ها

جزییات چهره اش را چه کسی به خاطر دارد شعر من؟

می خواهم با بهار تولدت را جشن بگیریم بهانه نیار بهار بیا با هم...

بالا رفتن از این نردبان کاری ندارد که پلکهایت را بسته ای

فقط با قطره های باران سقوط نکنی و

شعر مرا نشان باز پرس ندهی و

ندهی نگهبان بسوزاند برگ هایش را

گا هی فقط صبر می کنم تا سال نو بیاید و او رخت عر

آواز پری ها که این نبود

با هفت سگ هفت سین مان را کامل کنیم؟

چرا این شعر صدای سگ می دهد بهار

نه بوی بهار؟

شعری بهاری میان بند

بند بند تنم با شعری که

بند بند شعری که با تنم

با

بهاری که

با سگ هاری که...

*

بر میگردم تا مخاطبم با بهار تنها باشد

تا بهار با مخاطبش

ومخاطب که تبی دارد تابستانی و

شعری زمستانی روی پیشانی اش

با پایانی خوش

دروغ بود جناب بازپرس

پایانی نبود این پر سه ها را

بهار  /     بهار جان بیا با هم متهم ...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|

۱:این داستان نویسنده ندارد

۲:شخصیت این داستان اصلا دوست ندارد نقشی در این داستان بازی کند

۳:این داستان پایانی ندارد

۴:پس ادامه دادن ان بی فایده است

۵:چند دقیقه پیش جسد شخصیت این داستان را از زیر اب بیرون کشیدند

۶:در چشمهای زنی که...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|

چون برگشت و

نگاه كرد

همه آنجا بودند

 راهي بسوي فراموشي

نبود!؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|

پیش از انکه در یابم پشت سر بارانهای بهاری می ایی

تا با

اسمان های جهان وداع کنی....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|

در را باز كن

سهم من باش

و از كف هاي فال قهوه كوچم بده

تا انتهاي راهرو

مگير چشم از من

محتاج برکت ثانیه هایم

با غرور حادثه های کوچک

من

به سلام ايمان دارم

به باران پشت پنجره

مهتابي اگر نيست

سوسوي ستاره وار شمعي

معجزه ميكند

من تورا ميبينم

جلوي آيينه

پريشاني هاي مرا شانه ميكني

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط جمال ناصر ملازهی|


مطالب پيشين
» چند شعر
» ماه بي..*.
» هاني نام تمام بانوان بلوچستان است
» اعماق
» متهم- بهار...
» هيچ
» دايره
» مسیر این سطرها
» در را باز کن سهم من باش
Design By : ParsSkin.com